4/14/2008

از برکات حریم امام رضا بودن

گر در همه شهر یک سر نیشتر است در پای کسی رود که درویش تر است حالا حکایت ماست. از همه جا ما شدیم مجاور امام رضا و بنا به درخواست امام جمعه محترم برنامه های فرهنگی مشهد بخاطر اینکه حریم امام رضاست، از برنامه های فرهنگی!!! کل کشور جدا شده و همه چی اینجا شده تحت امر شورای سیاست گذاری های استان. برگزاری هرگونه کنسرت در این خراب شده حرام شده، چون صدای ساز در حریم امام قباحت داره!!! حالا اینا به کنار، ترکشی که به ما خورد فیلتر شدن بلاگ اسپات توی مشهد بود که ما رو شب عیدی آواره کرد. این شد که با یکی از دوستان تصمیم گرفتیم خودمون صاحب خونه بشیم و از شر این آقا بالاسر راحت. دوستان هم لطف کنن اگه حس و حالی مونده بود براشون سراغ ما رو از اینجا بگیرن http://23da.com ( بخونید دوصدا) منتظرم.

2/23/2008

قصه ای از روزگار

یکی بود یکی نبود

یک شبِ سرد و برفی بود

تو چشمای دوتاییشون، یه جورایی یه حرفی بود

روزا گذشت

یه هفته شد

هنوز لباشون بسته بود

هنوز دلاشون خسته بود

ولی دیگه نگاهاشون، نگاهِ عاشقانه بود

شبا به فکر ِهم بودن

دلا ok داده بودن

ولی هنوز تو ذهنشون دنبال ِراه حل بودن

حتا یکیشون نه آورد

اون یکی طاقت نیاورد

یه شب نشسته بود که دید، عشقش براش نامه آورد

باهم دیگه قدم زدن

از عشق باهم دم زدن

تا اینکه تقدیرشونو کنار ِهم رقم زدن

گل گفتن و گل شنیدن

هی گفتن و هی خندیدن

می مردن اون روزایی که هم دیگه رو نمی دیدن

حالا دیگه تنها نبودن

شکار ِغمها نبودن

حتا برای خودکشی مثل قدیم پا نبودن

یه سر تو جیک و پیک بودن

همش باهم پیک نیک بودن

هرچند میشد یه وقتایی از دستِ هم، خب، sick بودن

خلاصه من هرچی بگم

باید بگم، بازم بگم

پس می پرم از این روزا، از خوشی دیگه نمیگم

روزا گذشت یه سال شد

پارسال بود و امسال شد

حالا از اینجا به بعد می خوام بگم چی کار شد

زندگی خوب پیش می رفت

همش رو جُف شیش می رفت

تا که یه روز شنیدم، حرف از جدایش می رفت

اول باور نکردم

فکرای شر نکردم

شدم مثل قدیما، ولی اثر نکردم

گفتم گذشته هامون

اون همه خنده هامون

بگو چرا رسیده به اینجاها کارامون

گفت که من از اولم

اینا نبود تو سرم

بهش گفتم ولی من نمیشه اینا باورم

اگه منو دوس نداشتی

اگر که حرفی داشتی

چرا بهم نگفتی، سر به سرم گذاشتی؟

گفتم نمیشه برگشت؟

دنبال مشکلات گشت

علفهای هرز و چید، دوباره توی باغ گشت؟

گفت من تو رو نمی خوام

دیگه باهات نمیام

یه سال عذاب کشیدم، بس دیگه تا حالام

تو عین ناباوریا

تمام اون دلبریا

گذشتن و حالا شدم اسیر ِناداوریا

دوباره شروع غصه هام

مثل شروع قصه هام

یکی هست و یکی نیست، حتا میون رویاهام

2/20/2008

چرا چنین دوپاره ام

همین طور که لیوانِ چای به دست، دارم سلانه-سلانه به سمتِ اتاق میرم، نگاهی به مامان میندازم. درحالیکه روی تشکش نیم خیز شده و به دوتا بالِش ِپشتِ سرش لم داده، داره زیر ِلب یه چیزایی میگه و دونه های تسبیحو اینور-اونور میکنه. با اینکه میدونه این کارو می کنم ولی الانه که باز بگ...

-مهتابی رم خاموش کن

درو پشتِ سرم می بندم. سیگار و فندک رو برمی دارم و میرم لبِ دیوار ِپشت پنجره ی اتاقم مستقر میشم. احتمالن به این خاطر که هوا گرمتر شده و دیگه نمی لرزم احساس می کنم هوا امشب خماره. کام ِاول...

مامان چه آروم به نظر میاد. خودشم همیشه میگه از وقتی بابات از این خونه رفت راحت شدم. راستی راستی هم راحت شده.

مامان و آقاجون از شب و روز هم بیشتر اختلاف داشتن. همه ی کارای این اونو و همه ی کارای اون این یکی رو عذاب می داد. مامان درست به چیزایی که آقاجون حساسیت داره بی اعتناست. نه اینکه خودش بخواد ها، اصلا سرتش اینطوریه. مامان هیچ وقت نمی پرسه قیمت یه چیزی چنده و آقاجون تا نپرسه نمیخره. مامان محاله عصبانی بشه و آقاجون غیر ممکنه سرگرمه هاشو بی دلیل باز کنه. مامان از صمیم قلب اعتقاد داره و ایمانِ حاجی فقط بازاریه. آقاجون سرش بره قبول نمیکنه اشتباه کرده و حاجیه خانم هرچی بگی قبول می کنه، هرچند ترتیبه اثری نمی ده. به آقا هرچی محبت کنی باز میگه وظیفته و به خانم هرچی بگی محبتش کم نمیشه. پدر جان برای این که حرفش به کرسی بشینه زمین و زمانو به هم می دوزه و مادرجان اصلان حرفی نداره که کرسی بخواد. خلاصه تا صبح میشه از این چیزا گفت و گفت و...

از اون جاییکه ما آخر نفهمیدیم چایی رو بعد سیگار می خورن یا سیگارو بعد چای می کشن! یه نخ هم بعد چایی می کشیم که دیگه از توش حرف درنیاد. کام ِاول...

با خودم فکر می کنم چقدر من شبیه هردوتا شونم. پیش ِمامان عین آقاجونم و جلوی آقاجون مثل ِمامان میشم. وقتی تنها هم هستم همزمان جفتشونم و تازه متوجه میشم که من مامان و آقاجون باهم هستم. من بی دریغ بودنِ مامانو می خوام ولی حساب-کتابِ آقاجون دست از سرم برنمی داره. من آرزوی بخشش ِمامانو دارم ولی کینه ی آقاجون تو وجودمه. مامان میخواد حرفِ همه رو قبول کنه ولی آقاجون باز میخواد سفسطه کنه. حالا باید چی کار کنم؟ مامان و آقاجونم رو چطوری از هم جدا کنم؟

باید برم یه چایِ دیگه بیارم که بتونم بعدش سیگار بکشم. تازه بحث داره جالب میشه. گام ِاول...

.

2/16/2008

آزادی ِمشروط

باز هم مرام و معرفتِ روزها که دیگر تابِ شبها را ندارم.

روزها می توان روزنامه خواند، اخبار ِمردم ِغزه را مرور کرد و دردِ خود را در قیاس با دردهایشان خوار شمرد. حتی اخبار ِسیاسی، ردِ صلاحیتها.

-آه به این مجلس هم نمی توان امید داشت. بازهم باید منتظر بود...

روزها پادشاهی ِعقل اند. پس می توان فکر کرد و نظریه داد.

- بر اساس اصل ِ"اراده ی آزاد" همه می توانند هرچه می خواهند انجام دهند و هیچکس تعهدی در قبالِ من ندارد.این منم که باید بتوانم از پس ِزندگیم بر بیایم...

هنگامی که آسمان روشن است،می شود فیلم دید و کارگردانی، تدوین، میزانسن و ... را مورد تحلیل قرار داد.

-اگر آخرین گفتگویِ بین آنها را در یک نمایِ متوسط و هر دو را در کادر نشان می داد و یا حتی تنها بسته ی چهره ی یکی از آنها را می گرفت و بر واکنش حرفهای دیگری در چهره ی او تاکید می کرد، بهتر از برش زدن رویِ چهره ی آن دو هنگام حرف زدن بود...

در ساعاتِ اداری همه ی درها باز است. مردم تلفنهایشان را روشن می کنند و پیامک هایشان را پاسخ می گویند.

-نه.نه. کاری نداشتم، فقط زنگ زدم حالتو بپرسم... آره حالم خوبه...هیچکار، تو چی کار می کنی؟...

می توان ساعاتِ زیادی را در ترافیک گذراند. آفتابِ پشت شیشه ی تاکسی را روی صورتِ خود لمس کرد و گوش ِجان به رادیو سپرد

-ما از شهردار انتظار داریم حداقل رویِ همین کانال رو بپوشونه تا دیگه لااقل کسی نتونه توش آشغال بریزه . بخدا همه ی محله همیشه بوی گند و آشغال میده... –شما از شهردار ِخود چه انتظاری دارید.2-22040000.با ما تماس بگیرید.

اما تمام تدبیرها می گذرند. هوا تاریک می شود و دوباره شب از آسمان فرو می افتد. باز باید به سمت خانه روانه شد یا در خانه باید به درون اتاق رفت چرا که دیگران می خواهند بخوابند. تازه هنگام رفتن باید چراغها را نیز پشتِ سر خاموش کرد.

درست مانند زندانیانی که آزادیِ مشروط دارند. از 8 صبح تا 8 شب را می توانند با یا در میان مردم بگذرانند، اما نباید فراموش کنند که آنها از مردم نیستند و باید قبل از ساعت مقرر به زندان بازگردند. یا همچون کودکانی که هنوز آنقدر بزرگ نشده اند تا بتوانند شبها را تا نیمه در کنار خانواده باشند و باید سرشب به اتاقشان بروند و در کنار ِعروسکهایشان بخوابند.

اما شبها دیگر نمی توان اخبار خواند. چراکه آن نامه ها برای روز بودند. اکنون تنها می توان نامه های شب را خواند. آری همان دست نوشته های دیشب را.

شب ها دیگر نمی توان خیلی از نظریه هایی را که تا هوا روشن بود آنها نیز مستدل بودند، پذیرفت. چرا که شب امپراتویِ احساس است و پادشاهِ این سرزمین از منطق و استدلال همانقدر می فهمد که شاهِ آن سرزمین از عشق و عاطفه.

شبها فیلم ها را نیز دیگر نمی توان به سبک و سیاق ِروز دید. چرا که شبها لانگ شاتهای عاشقانه را، دست های در گردن حلقه شده را و ... نمی توان از لحاظ تکنیک سینمایی بررسی کرد.

سراغ ِرادیو یا هر وسیله ای که تولید نویز می کند نیز نمی توان رفت چرا که آرامش دیگران برهم می خورد. هر کاری ...اما تنها در سکوت.

پس شبها چه باید کرد. هنگامی که همه درها بسته اند و گوشی ها در حالت "سکوت" به سر می برند. دیگر ترافیکی و غلغله ای هم نیست تا در آن غرق شوی و ماشینها همه دربست کار می کنند.

آه. بله. البته. می توان با خاطره ها همدم شد. بغض کرد و آهسته اشک ریخت چرا که اینها بر هیچکدام از محدودیتهای این آزادی ِمشروط پا نمی گذارند.

.

2/07/2008

سال 87، سال افسردگی ِملی

کجایند مردانِ پر ادعا؟! همانان که می خواستند دنیا را تغییر دهند. مردانی که از باده ی حقیقت سرمست بودند! همان حقیقت یافتگان. کسانی که برای دنیا برنامه داشتند. می خواستند دنیا را به راهِ راست هدایت کنند. نه شرقی بودند، نه غربی. خدایی بودند!!! مدعیانی که از جابجا شدنِ کوهها با قدرتِ ایمان خبر آورده بودند.

بگویید بیایند و ببینند که ایمان نه تنها کوهها را جابجا نکرد که مومنان برای تکان دادنِ خودشان نیز به نیرویِ تریاک وابسته شدند.

مردمشان نه تنها خدایی ندیدند که از بی خدایی به دامن ِعرفانهایِ آبکی آویختند. هر کس از برای خود خدایی برگزید و به راه خود رفت. پائولو کوئیلو،خود، چنین بی تاب کتابِ بعدی اش نیست که ما هستیم. بودا،خود، چنین به حقانیت راهش اعتقاد نداشت که ما داریم. ناشران مذهبی بجای قران و نهج البلاغه به انتشار ِکتابهای ذن، یوگا، هات یوگا، کول یوگا، اوشو و هزاران چرند دیگر پرداخته اند.

مردم بدون NLP ، قورت دادنِ قورباغه، جابجا کردن پنیر، کتابهای موفقیت در ده دقیقه، با خدا همه چیز ممکن است و خواندنِ زندگی نامه هایِ بیل گیتس و مدیر عامل ِشرکتِ هوندا و آنتونی رابینز و م.حورایی قادر به ادامه دادنِ زندگی نیستند.

چنان اتحاد و انسجام و وحدتِ کلمه ای در میان مردم بوجود آمده است که مردم به چشم ِخودشان هم اعتماد ندارند و هیچکس با طناب دیگری در چاه نمی رود. کانون خانواده ها چنان سرد و بی روح است که دختران عشق را در پیچ و خم دالانِ بهشت و راه پله ی جهنم و ...جستجو می کنند.

چنان افسردگی، دل سردی و یاس در جانِ مردم رخنه کرده است که هیچ هنری و هیچ هنرمندی نمی تواند لحظه ای اشتیاق را در آنان زنده کند و هیچ حقیقتی برایشان کشش ندارد و تنها در جستجویِ قطره ای لبخند له له می زنند. به اطرافتان نگاه کنید. از هر هزار فیلم سینمایی 999تای آنها می خواستند که طنز! بسازند. تمام رسانه ها از بامداد تا شامداد در تکاپوی تهیه ِ برنامه های طنز هستند. تنها اخبارهایِ دروغ ِصدا و سیماست که هنوز به صورت جدی پخش می شود که همین امر بیننده و شنونده ی آن را به زیر ِصفر رسانده است. چنان امید به آینده در دلِ مردم کم رنگ شده است که جوانان در اوج ِبلوغ به هم بستر شدن با مرگ بیشتر از جنس ِمخالف علاقه دارند. هدف از زیستن چنان مبهم و بی تعریف شده است که فلسفه خوانی قوت لایموتِ جوانان شده است و انتشار ِ"هستی و زمان" هایدگر به یک حادثه ی ملی تبدیل شده است، اگرچه کسانی که این کتاب را بفهمند به تعداد انگشتانِ دست هم نمی رسد.

عده ای چنان از خویش بی خویش شده اند که انسان نمی فهمد اینان شلاق را به عشق ِمشروب می خورند یا مشروب را به ...تا دستِ آخر حکم اعدامشان صادر شود. جوانان از فرط بیکاری و بی هدفی با شعار "تحصیل تحصیل تا مرگ" در همان دانشگاه ازدواج می کنند، بچه دار می شوند و می میرند.

کودکانی که از هم اکنون در مرز ِروان پریشی زندگی می کنند را بجایِ هزار و یک شب تنها می توان با ژنرال، کربن، آی جی آی، قلعه و ...آرام کرد.

و این است داستانِ سرزمین ِامام ِزمان.

تا خودش که باشد.

2/02/2008

رد ِپای کودکی

هر کسی می شنید تعجب می کرد. شوخی می کنی؟!!! نه جدی می گم. دلیلش هم فقط این بود که می ترسیدم. کافی بود اسمی از مسافرت رفتن ِمامان پیش بیاد تا من دق مرگ بشم که وقتی مامان نیست من شبها کجا بخوابم؟!

آره. من تا هیجده سالگی ( یعنی همون شبی که برای اولین بار توی اتاق ِخودم خوابیدم ) کنار ِمامانم می خوابیدم. در واقع پشت به مامان به شونه ی چپ یا راست و حداکثر در فاصله ی ده تا بیست سانتی از مامان. این تنها وقتی بود که من با آرامش می خوابیدم. مامان خسته می شد. آروم آروم از من دور می شد و من هم ناخودآگاه به همون نسبت بهش نزدیک می شدم. تقریبان هر روز صبح که بیدار می شدم، جای خودم خالی بود و من توی ِجای مامان خوابیده بودم. و مامان هم رفته بود یه جای ِدیگه.

خب این هم یه نوع ترسه دیگه. من در هیچ زمانی غیر از شبها و از هیچ چیزی غیر از فضای خالی پشت سرم نمی ترسم. تا هیجده سالگی این فضا فقط با مامان پر می شد و هیچ چیز ِ دیگه ای جای اونو نمی گرفت.

امان از اون شبهایی که مامان کنارم نبود.

وقتی مامان نبود، من و خواهر کوچیکم باید می رفتیم طبقه ی بالا پیش پدر و نامادریم می خوابیدیم. اونها خواهرم رو می بردن توی اتاق ِخودشون، اما من باید تنها توی سرسرا ( همون هال ِخودمون ) می خوابیدم. در حقیقت باید تا صبح توی سرسرا بیدار می موندم.

نمی دونم از کی و کجا شروع شد ولی به مرور متوجه شدم تنها چیزی که بر ترس ِمن چیره می شه فکر کردن به مسایله جنسیه. و از اون پس هر زمان مجبور بودم جایی تنها بخوابم شروع می کردم به خیال بافی پیرامون یه ماجرایه سکسی. یه شخصیت انتخاب می کردم. برای مثال دوستِ خواهر کوچیکم که یه بار از پنجره ی توی حیات رقصیدنش رو دیده بودم. و خیال پردازی ها شروع می شد...

یه بار که من توی خونه تنها هستم میاد در ِخونه و یکی از وسایل ِپروانه رو می خواد. من می گردم اما پیدا نمی کنم، خودش میاد بالا تا پیداش کنه و ...

بیشتر وقتها یه مرتبه متوجه می شدم که کلی از داستان رو پریدم و الان دارم برای مثال می بوسمش یا بغلش کردم و چون از همون بچگی خیلی منطقی بودم به خودم می گفتم : نه خب ، چجوری رسیدی اینجا؟ اون اومد دنبال وسایل. حالا تو چی کار می کنی...

این داستانها اونقدر ادامه داشت تا من چشم باز می کردم و از اینکه دوباره صبح شده یه نفس راحت می کشیدم.

هیجده سالم شده بود. چند وقتی بود که با رفتن بابام از خونه ی ما صاحبِ یه اتاق شده بودم. کنار ِمامان خوابیدنم همه رو می خندوند. این بود که تصمیم گرفتم دیگه توی اتاق ِخودم بخوابم. اوایل نیمه های شب پتو و بالشم رو برمی داشتم و می رفتم سراغ ِمامان. مامان می گفت: دست کم از همون سر ِشب بیا اینجا که هم نصفه شب بیدارم نکنی، هم یه تشک برای خودت بیاری و نیای توی جای من بخوابی.

راستی باید اینم اضافه کنم از همون بچگی تا همین الان، با وجود همه ی این کارهایی که من می کردم هیچکی به ترس ِمن اهمیت نمی داد و فقط یه سوژه بود برای مسخره کردن یا یه ابراز برای آزار دادن.

شب بود. برادرم گفت برو چراغ ِانباریِ اون سمتِ حیاط رو خاموش کن. به اون که جرات نمی کردم ولی به مامان گفتم: می ترسم. گفت: خودت روشن کردی حالا هم باید خاموش کنی. ( حالا می فهمم مامانم با این همه تظاهر به دینداری عجب اگزیستانسیالیستِ متعصبی بود که تا این حد معتقد بود هرکس باید جوابگوی اعمالِ خودش باشه ) داداشم گفت: اگه نری می برمت توی پارکینگ تا صبح نگه می دارمت تا ترست بریزه. مامانم گفت : شاشش ممکنه بریزه ولی ترسش نه. رفتنش خوب بود چون پشتم به سمتِ خونه بود، اما در برگشت، تا برسم به در ِراهرو دچار ِاسپاسم عضلانی شدم و تازه متوجه شدم که ترس چه جوری تویِ وجود آدم رخنه می کنه.

کم کم دیگه از اتاق بیرون نمیومدم. می رفتم پشت به دیوار می دادم و مثل قدیما فیلم نامه می نوشتم تا خوابم ببره.

از اون شب تا الان هشت سال می گذره. زندگی و افکار ِمن زیر و رو شده. بچه ای که با دیدنِ یه تشییع جنازه از دور سنکوپ می کرد، حالا بعنوان محرم ِمتوفی می ره توی قبر و مرده رو می خوابونه و خودش از اینکه چرا دیگه نمی ترسه تعجب می کنه. اما...

هنوز که هنوزه همیشه باید پشت به دیوار بخوابم تا خوابم ببره. اگه برگردم خوابم نمی بره و دچار گرفتگی ِشدید ِعضلات می شم.

1/29/2008

معنی پير شدن ماندن مردابی نیست

هیجده سالم بود که برای اولین بار توی اتاق ِخودم خوابیدم. در حقیقت،هیجده سالم بود که تازه یک اتاق به من اختصاص داده شد و بیست سالم بود که صاحب یک تخت شدم. یادش به خیر تختِ ننه ( مادربزرگم ) بود که بعد از راحت شدنش به من رسید. یادِ خودِ ننه هم به خیر. ورد زبونش این بود که : خدااااااااااا مرگ منو برسون...اگر صلاحه!

هیچ وقت نفهمیدم دستِ آخر ننه واقعا نمی دید یا خودشو به ندیدن می زد. راستی راستی نمی شنید... نمی تونست حرکت کنه ... یا تنها خودشو برای مامان لوس می کرد؟ یادمه از روزی که دیگران از روی محبت بهش برای نشستن و بلند شدن کمک کردند و دیگه از اون روز به بعد نتونست خودش به تنهایی بنشیند و بلند شود، از دست هیچکی غیر از دایی ( پسرش ) قرص نمی خورد. فکر می کرد همه می خوان دخلش را بیارن. یادمه مامان برای یه پروفن ِ ساده که دردِ استخوناشو کم کنه چه کلک ها که سوار نمی کرد. قرصو توی نوشابه ( چیزی که ننه عاشقش بود ) حل می کرد ولی بازم ننه می فهمید. حتی قبل از خوردن هم متوجه می شد که یک کاسه ای زیر ِنیم کاسه یِ این نوشابه یِ بی موقع هست. خاطرم هست یه بار که مامان می خواست ملحفه یِ تختش رو ( همون که بعدها به من رسید ) عوض کنه، کلی قرص از لابه لای روتختی بیرون ریخت. همه خندیدیم. خود ننه هم خندید. مامان وسط خنده هاش گریه کرد. هنوز که هنوزه برام سواله که چرا مامان اون روز گریه کرد!

ننه منو دوست نداشت. آخه همش به مامان می گفتم: تا این میگه دستشویی، تندی نزنش زیر بغلت ببرش توالت. دو روز دیگه خودت از دردِ کمر و زانو و اینها می افتی گوشه ی خونه ها. ماها آدمایی نیستیم که شما رو مثل ننه جمع کنیم ها، از ما گفتن بود حالا خود دانی. شاید برای همین بود که ننه همش به من می گفت: قرمساق. تازه وقتی هم که کیفِش کوک بود یه دیوث هم می گذاشت اولش. البته این همه ی شیطنتِ من هم نبود.

ننه چند تا انگشتر توی دستش بود و برای اینکه کسی نتونه درشون بیاره همیشه دستاشو مشت می کرد تا اینکه دستاش به همون حالت خشک شد و دیگه هیچکی نتوست انگشترها رو دربیاره. فقط من هر از گاهی می رفتم کنارش و وانمود می کردم که می خواهم بردارمشون. چه قشقرقی به پا می کرد.

راستی چرا آدما هرچی سنشون زیاد می شه، اشتیاقشون به مال اندوزی زیادتر می شه؟ مامان بزرگِ پدریم حقوقشو می گیره می گذاره زیر ِتشکچه اش بعد رو به یکی از پسرهاش شروع می کنه که: تقی جان گوشت و برنج و روغن و... هم نداریم!!!.

ننه هم از زمانی که از خونه ی خودش اومد بیرون و آواره ی خونه ی بچه هاش شد، زیرزمین ِخونشو مهر و موم کرد تا اینکه بعدِ مرگش راز ِاون انبار هم کشف شد. مقدار زیادی برنج های کرم خورده، دبه های های شوری و ترشی ِ کپک زده و خیلی چیزهایی پوسیده بود و بوی تعفن می داد...و موشهایی به بزرگی گربه.

مامان همیشه از اینکه توی خونه ی ما برای ننه اتفاقی بیافته می ترسید. آخرش هم ننه خونه ی ما...( همون که صادق هدایت می گه ).

غروب بود. گفتند شب خاک نمی کنند. شستن و گذاشتنش توی یخچال تا فردا صبح. امیدوارم بعد از حمومی که کرد، توی اون یخچال سرما نخورده باشه. خیلی مسخره است که آدم توی اون هاگیر-واگیر ِ سوال و جوابِ شبِ اولِ قبر و نکیر و منکر و کلی بی خوابی ( آخه آدم جاش که عوض می شه، خوابش نمی بره ) سرما هم خورده باشه!

صبح که با داداشم رفتیم از تو یخچال بیاریمش بیرون، دوتایی یکه خوردیم از اینکه دیدیم چقدر قد کشیده. شده بود هم قدِ من. یادمه برای خودشیرینی رفتم جای مامان و بهش گفتم: ناراحت نباش مامان، ببین فشار ِدنیا از روش برداشته شده چه قدی کشیده! یعنی راحت شده.

مامان واقعا خوشحال شد.

11/13/2007

کالمیتُ بینَ الیدیِ الغَسال

با سرعت از کلاس خارج میشم و دنبال استاد راه میافتم. سراپا اضطرابم. " من به دوستانتون گفتم، به شما اطلاع بدن که این واحد رو حذف کنین."

کدوم دوستان؟ اینها که حتی حاضر نیستن جواب سلامتو بدن مبادا لحظه ای از درس خوندن عقب بمونن یا شاید پرونده هاشون ستاره دار شه.

قدمامو آهسته میکنم تا فاصله رو با استاد حفظ کنم. تو پاگرد پله ها بهش میرسم.

-استاد ما مشکل داشتیم

-ایرادی نداره،همه مشکل دارن. ترم دیگه دوباره این واحد رو اخذ کنین.

-اما ما فقط همین ترم فرجه! داریم. ما ورودی 79ایم استاد.

رسیدیم دم در اتاق. تردید دارم برم تو بگه وقت منو نگیرین ولی خودش گفت بیاین تو ببینم مشکلتون چی بوده.

-استاد ما مجبوریم هر ما برادرمون رو برای ادامه ی درمانشون ببریم تهران! ( می دونم شوهر خواهر استاد بر اثر تصادف تو کماست.)

دروغم میگیره. استاد از در نصیحت وارد شده. گردنِ شکستمو راستر می گیرم، بحران رد شد. از اتاق با نیش باز خارج می شم و چشمم به پارتنر ِ پروژه ی همین درس میافته که بدجور سگرمه هاش تو همه.

-آقا کو این جزوه ای که گفتی میاری؟

-میارم . چشم . گرفتار بودم.( یعنی حس ِکلاس اومدن نداشتم)

-پروژه باید شبیه سازی هم داشته باشه. میدونی؟

-نه والا. بلد هم نیستم. ولی درستش میکنم.

راهمو کج میکنم تا از شرش خلاص بشم. تلفونمو در میارم که یعنی می خوام پیگیری کنم ولی فکرم اینجاس که تازگی ها چه راحت دروغ میگم. یادمه داشتم برای چن نمره اخراج میشدم ولی برای گرفتنش فقط حاضر بودم بگم ما مشکل داشتیم. حالا هرکی بیاد جلو یه قصه براش می­سازم تا کارم راه بیافته.

تریای کوفتی هم باز مثل ِپیاده رو های سجاد در حد مرگ شولوغه. یه سیگار آتیش می­کنم شاید اعصابم بیاد سرجاش بتونم کلاس بعدی رو هم شرکت کنم.

بیشتر از اینا غیبت داشتم که بفهم استاد داره چی می­گه. سعی می­کنم پرسپکتیو یه تنه درختو از تو ذهنم بیارم رو کاغذ. شعور نقاشیم در حد همون تنه ی درخته. یه نگا به "راه آینده" می اندازم ( همون تو کیف، بیرون نمیارمش )

" و چون جوامع طبقاتی خود باعث بروز جرم میشوند پس باید تاوان آن را نیز بپردازند که همان نگهداری از مجرم می باشد. ( روز جهانی مبارزه با مجازات اعدام )

از این جور قضاوتا عقم میگیره. به همین شلی جرم و مجرم و مجازات مورد تحلیل جامعه شناسی قرار گرفت.( دلیل ِهمش جوامعه طبقاتیه!)

داره نزدیک آخر ِساعت می شه. به تخته نگا میکنم. حضور – غیاب شروع شده.

-کجایی شما آقای ... غیبتاتون از حد مجاز بیشتر شده.

استاد می خنده ، بچه ها هم می خندن. من هم می خندم.

-میام اتاقتون توضیح میدم استاد

داره حالت تهوع بهم دست میده. سریع از دانشکده میزنم بیرون. بره این یکی جلسه بعد روضه میخونم. یه گل بنفشه تو باغچه می بینم. میشینم یه عکس ازش میگیرم و باز تو ذهنم می گم:فقط همین یه ترمه، تموم می شه...

7/01/2007

از اتانول تا متانول،از خوشي تا مرگ حتمي

اصل ماجرا اين بود كه ما ( من و عليرضا ) متانولي رو كه براي سوخت چراغ الكلي توي بطري آب معدني ريخته بوديم اشتباهي براي گرم كردن نهارمون بجاي آب ريختيم توي غذا و مجبور شديم شكم خالي رو با چاي و بيسكوييت پر كنيم.
ولي خب من مي تونم براي تعريف كردن اين ماجرا از اينجا شروع كنم كه ما روز جمعه با گروه "احد" رفتيم "سد دولت آباد" بعد از روستاي "كاهو" توي جاده ي مشهد – قوچان و بعد از استنشاق مقدار متنابهي گرد و خاك بجاي اكسيژني كه قرار بود از طبيعت كسب كنيم، ميني بوس رسيد به سد كه از اينچا بهش "آب بند" مي گم چون فقط اندازه ي يك استخر آب داشت.
حالا مي تونم اضافه كنم كه علي رقم اينكه برنامه فقط رفتن دَره بود و گروه! همين مقدار راه رو هم داشت به زور صد رقم مواد نيرو زا طي مي كرد و هر چند دقيقه يكي پاش پيچ مي خورد و يكي دچار فقر مواد معدني بر اثر تعرق مي شد و چند نفر كه رفته بودند توالت ديگه برنمي گشتند، ولي با ظهور يك قهرمانِ داد و بي داد و بعضا توهين و تحقير ( كه موفق شد ما رو سرجمع كنه ) اين لشكر شكست خورده تونست تا نزديكي قله "شير باد" صعود كنه.
تو راه برگشت عليرضا مي گفت: از تصور اينكه الان مي ريم غذا رو گرم مي كنيم مي خوريم خيلي احساس خوبي بهم دست مي ده، بيا تندتر بريم، زود نهارو بخوريم تا ديگران نهار مي خورن ما يه چرتي بخوابيم.
حالا تصور كنيد كه ما زودتر رسيديم، سايه ي خوب تر رو اشغال كرديم، زير اندازمون رو كرديم، كلي كاسه و كوزه دور و برمون پخش و پلا كرديم، يه تن ماهي رو با يه خوراك مرغ تو ماهي تابه گذاشتيم جلومون، داريم چاي و بيسكوييت مي خوريم و نهار خوردن و خوابيدن بقيه گروه رو تماشا مي كنيم و به اين فكر مي كنيم كه اگه بجاي متانول، اتانول رو اشتباهي ريخته بوديم ، الان داشتيم...
اما دريغ كه ميون ماه من تا ماه گردون، تفاوت از زمين تا آسمونه.

6/12/2007

همه چيمون به همه چيمون مياد

اين نكته كه گفتار و رفتار و كردار ما نوادگانِ كوروش بر هيچ صراطي مستقيم نمي­آيد و از هيچ قانون و قاعده­اي پيروي نمي­كند، نه تنها باعثِ بهت و حيرتِ ديگر اقوام اين كره­ي خاكي مي­شود كه خودمان را نيز وامي دارد تا به هر مقوله­ي تازه­اي كه وارد اين سرزمين ِعجايب مي­شود، پسوندِ خوش آهنگِ "ايراني" را ببنديم تا هم به خود و هم به بانيانِ اصلي و مبدعانِ آنها، تفاوتِ ريشه­ايِ عملكردِ آن مسائل را در هزارتويِ اين فرهنگِ دو هزار و پانصد ساله گوشزد كرده و دردِ ناشي از گزيدگي ِانگشتِ حيرتِ اين از همه-جا-بيخبران را اندكي التيام بخشيم.
براي روشن­تر شدن موضوع مي­توان به گل­هاي سرسبد اين بوستان، از جمله "مشروطه­ي ايراني"، " مدرنيته­ي ايراني" يا "تجددِ ايراني" اشاره كرد. اما اين بدان معني نيست كه تنها در پيشامدهاي بزرگ و تاريخ ساز مي­توان مثال­هايي از اين دست يافت كه در تك­تكِ شئوناتِ زندگيِ ايراني اين موضوع همچون كفر ِابليس نمايان است. بعنوان مثالي جزيي مي­توان به خريدِ كتابِ"ايراني" اشاره كرد كه – حداقل انتظار مي­رود – قشر ِروشن­تر و منطقي­تر ِجامعه در آن دخيل باشند. از جمله ويژگي­هايي كه خريدار ِايراني بعنوان پارامترهاي مثبتِ كتاب براي خريدِ آن در نظر مي­گيرد مي­توان به موارد زير اشاره كرد:
انتشاراتي كه كتاب را چاپ كرده.
نام مترجمي كه كتاب را ترجمه كرده.
قيمتِ كتاب كه در صورت كم بودن نشان از يارانه­هاي دولتي و دست­هاي پنهان در انتشار كتاب دارند.
اشخاصي كه بر كتاب نقد و تفسير نوشته­اند.
استقبالِ ديگران از كتاب مورد نظر
نوبتِ چاپ، تيراژ، مشخصات ظاهري از قبيل ِقطع و رنگ و نوع جلدو ...
و البته دستِ آخر و در پاره­اي موارد موضوع ِكتاب.
يا از آن جمله است لعن و نفرين ِمردم بر باعث و باني ِپخش شدنِ سي­دي­هاي شخصي افراد در جامعه و همزمان تلاش ِپيگيرشان براي دستيابي به آنها يا رساندن آنها به دوستان و آشنايان و بحث و تبادل نظر در مورد كيفيت و ديگر ظرافت هاي فيلم. دفاع يا رد كردنِ نظريات و گفته هايِ ديگران، بدون اطلاع و تنها بخاطر ِشخصي كه اين گفته­ها را از او شنيده يا خوانده­ايم. و بسياري مطالبِ ديگر كه مي­دانم كه مي­دانيد.

6/03/2007

زبان در حكم "ابزار" يا "هدف"

تا كنون با خود انديشيده ايد كه چه ويژگي هايي آثار ادبي را از ديگر آثار نوشتاري متمايز مي كنند؟ در بازخواني كتابهاي ادبي چه لذتي نهفته است كه در جزوات درسي نيست؟ دوباره و دوباره خوانش ِشعر پاسخ گوي كدام حس ِانساني است؟
براي نزديك شدن به منظور خود از يك مثال مستهجن! استفاده مي كنم. اگر تاكنون با پديده ي استِرپتيز برخورد كرده باشيد، شايد اين سوال براي شما نيز بوجود آمده باشد كه اگر لذت در "تن برهنه"ي زن مي باشد آيا به يكباره عريان شدن نبايد لذتي دوچندان را براي بيننده به ارمغان بياورد و با كمي مصالحه، نبايد قسمت اوج ِرقص پس از افكندن ِحجاب باشد! – در صورتي كه درست در اين هنگام برنامه به پايان مي رسد. بنابراين لذت نه در به-تمامي-ديدن بلكه در همين بازي ِنهان و آشكار شدنِ مقصود است. حتي با يك نظر ِراديكال تر مي توان هدف را مستور ماندن ِمقصود و لذت را در جستجوي ِآن يافت.
از مثالِ بي ربط بالا مي توان چنين نتيجه گرفت كه يكي از "لذتهاي متون ادبي" نيز در همين پوشيدگي معنا نهفته است. اگر آثاري از قبيل "گفتگو با مرگ"، "ظلمت در نيمروز" يا " 1984" را مطالعه كرده باشيد، علي رغم لذتِ فراواني كه اول-بار خواندن اين كتابها به ارمغان مي آورند اما – حداقل براي من – دوباره خواني آنها عزمي جزم را طلب مي كند. اما آثاري از قبيل " بوف كور"، "سه قطره خون"، "بيگانه"،"صد سال تنهايي" و بسياري ديگر، با وجود دشوار بودن، هميشه وسوسه اي را براي – حتي اگر شده توروقي كوتاه – در انسان برمي انگيزانند. مگر نه اين است كه موسقي ِخوب موسيقي اي مي باشد كه، بدون دادن پيامي خاص و مستقيم، شنونده را به سرزمين هاي خيال ببرد؟ مگر همه ي ما از فيلمهايي كه دائم در حال گوشزد كردن چيزي يا مفهومي به مخاطب مي باشند، بيزار نيستيم. پس چرا ادبيات را از اين مقوله – يا همان شعاري كردن محصولات فرهنگي – مبرا ندانيم. شايد همه متفق القول باشيم كه نمايان شدن نويسنده در لابلاي خطوط داستان يكي از نقاط ضعف هر داستاني به شمار مي رود. علاوه بر آن همانطور كه رسالت مقاله يا كتب تاريخي، فلسفي و ... آشكار كردن معنا و مفهومي براي خواننده مي باشد، هنر ادبيات نيز در پوشانيدن و مخفي كردن معنا در لايه هاي زيرين نوشته مي باشد. و بدين گونه است كه براي كشف دريچه اي به سوي ِمعناي يك اثر ادبي بايد قادر بود تا سپيدي ميان ِسطور را نيز خواند و درك كرد.
اما مسئله به همين جا ختم نمي شود، چرا كه صحبت از ادبيات بدون اشاره به مقوله اي به نام " زيبايي شناسي " هميشه ناقص و محتاج ِبررسي بيشتر مي باشد.
به اين قطعه از شعر شاملو توجه كنيد:
"جهان را بنگر سراسر
كه به رختِ رخوتِ خوابِ خرابِ خود
از خويش بيگانه است
و ما را بنگر
بيدار
كه هشيواران غم خويشيم."
آيا كل شعر و بويژه سطر دوم ِآن شما را به وجد نمي آورند؟ ( در صورتي كه پاسخ منفي است، مي توانيد از خروجي اي كه به همين منظور در اينجا تعبيه شده است، متن را ترك كنيد) به تك تك كلماتِ بكار رفته در سطر دوم دقت كنيد. همه واژه هايي ساده و روزمره. اما هنر شاعر در تركيب يا "همنشيني" اين كلمات خواننده را نيز به همراه جهان از "خويش بيگانه مي كند". و اين رمز ديگري است از جذابيت ادبيات. "زبان". شعفي كه كشفِ يك تركيبِ مناسب در نويسنده و سرخوشي اي كه از ديدن چنين ظرافتهايِ زباني در خواننده شكل مي گيرند، گوشه هايي از راز ِسر به مهر ادبيات مي باشند. معياري كه آن را "ادبيّت" ناميده اند. و اين گونه آثارند كه خواننده ي خود را نه به " بلعيدن و لمباندن" كه به" چريدن و با وسواس گشتن" وادار مي كنند.
‍" ضعف حافظه را بر من ببخشيد كه هميشه "تنگي حوصله ي" شما را از ياد مي برم."

5/30/2007

انگاره پرستی، واقعیت گریزی

" خوشا پرکشیدن
خوشا رهایی
خوشا اگر نه رها زیستن، مردن به رهایی"
این قطعه از شعر ِشاملو رو، گوشه ی دفتر خاطراتم نوشته بودم. اون روز اتفاقی دوباره خوندمش. همون روز که توی راهِ خونه، دیدم یه ماشین زده به یه عابر و از اون غیر از چند تا پرتغال، که از پلاستیکِ پاره ی میوه ها افتاده بودن بیرون، چیز ِدیگه ای سالم نمونده. شایدم اون روزی بود که فیلم ِکشته شدن مربی ِسیرک رو توسط شیر ِتحت تعلیم اش، توی تلویزیون یه کلوپِ سی دی دیدم. البته امکان دارد درست روزی بوده باشه که خودم تصادف کردم و وقتی چهره ی خودم رو توی آیینه ی کلینیک دیدم، از شدت ضعف از حال رفتم. آره، من با دیدن خون همه چیزم بهم می ریزه. غش می کنم، بالا می یارم...
خیلی حاشیه رفتم. بریم سر اصل مطلب. به "مردن" که توی شعر بالا اومده، میگن "انگاره"ی مرگ و به مثالهای زیرش میگن "واقعیت" ِمرگ. حالا اگه دوباره تیتر مطلب رو بخونین، متوجه می شین که منظورم چیه.
با دکتر خیلی وقتها بحث می کنم که : این حق منه، بدونم کسی که می خوام باهاش ازدواج کنم HIV+ هست یا نه. ولی دکتر می گه اگه بهشون بگیم ازدواجشون بهم می خوره و بیمار دیگه مرکز مشاوره نمیاد! تازه بیمارهای دیگه هم که این صحنه رو می بینن، کارهاشونو از ما مخفی می کنن. پس ما با این کار شاید تنها یه نفر رو نجات بدیم، ولی بقیه از بین میرن و کل جامعه به خطر می افته.
و من باز جواب می دم: ولی همین بقیه که میگی، یه نفر یه نفر ازدواج می کنن و شما بهشون نمی گی طرفشون...
آره دیگه، بحث از حقوق فرد در مقابل جمع و ...
اون روز هوا خوب بود و داشتم تو خیابون قدم می زدم. جلوی در یه خونه، یه خانم روی ویلچیر نشسته بود و با ایما و اشاره( چون عقب افتاده ی جسمی بود ) مسرت خودش رو از هوای بهاری نشون می داد. شایدم می خواست برش داری و ببری باهاش یه دوری بزنی.
من که رد شدم و به حساب خودم عصابم هم خورد شد و یه سیگار روشن کردم. حتی گاهی از آدماییکه باهاشون برخورد می کنم به خاطر شکلشون یا حرفاشون یا رفتارشون بدم میاد. (لازمه بگم توی بحثم با دکتر حرف از انگاره ی فرده و تو مثالهای بعدش واقعیتِ فرد؟)
حتی کمک کردنه ماها به آدمای گوشه ی خیابان و سر چارراها، انگاره ی کمکه نه واقعیتش. چون ما همه می دونیم اونایی که بیرون می بینیم هیچ کدوم فقیر نیستن و تازه اگر هم باشن، این راهش نیست. ما با این کار و کارهای دیگه فقط می خواییم رفع تکلیف کنیم. بگیم ما هم از انسانیت بویی بردیم، در صورتی که ما در مقابل اونهایی که واقعا به ما نیاز دارن مسئولیم. چون از زبون چن نفر که قبولشون داریم این حرفا رو شنیدیم و یه سری کارهایی دیدیم، راه افتادیم دوره و همون حرفا و کارها رو تقلید می کنیم تا بگیم ما هم می فهمیم.
تعارف رو بذاریم کنار. ما اکثرن انگاره پرستیم و واقعیت گریز
---------------------------------
"زندگی شاید همین باشد" ایراداتی چند را بر متن وارد می داند، چه از لحاظ ساختاری چه مفهومی. در صورت هم رای بودن با وی نظر خود را بگویید.

5/25/2007

استبداد ِمردم ِاستبداد زده

یکی از متقدم ترین واژه ها در بحثهای فلسفه ی سیاسی، استبداد یا همان خودکامگی می باشد. با شنیدن واژه ی "استبداد" بلادرنگ کلمه هایی از قبیل: مستبد، خفقان، دیکتاتوری و حکومت نیز به ذهن خطور می کنند که این امر بواسطه ی تعریف مصطلح ِاین عبارت در مسائل فلسفی می باشد: "حکومت مطلقه ی فرد یا گروهی که در آن اکثریت مردم در اداره ی امور کشور نقشی ندارند و حکام بر اساس رای و نظر خود عمل می کنند." این نوع حکومت، که من آن را " استبداد از بالا" یا " استبدادِ آشکار" نام نهاده ام، نه تنها در مملکت ما که در بسیاری از نقاط دنیا سابقه دارد و تاریخ، مبارزات و مبارزان بسیاری را به یاد می آورد که برای حذف این حکومتها جانفشانی ها کرده اند. اما مطلبی که راجع به کشور خودمان متوجه آن شده ام، نوع دیگری از استبداد است، که من آن را "استبداد از پایین" یا " استبدادِ پنهان" نامیده ام. این حالت خود را در اعمال و رفتار ِمردم در روابط اجتماعی با یکدیگر یا در برخورد با دولت به صورت بسیار شفافی آشکار می کند. انسانهایی که من آنان را " مردم استبداد زده" خطاب می کنم. از ویژگی های این گونه افراد می توان به: باور نداشتن به حقوق خود، ترس ِبی دلیل از نیروهای دولتی و جانبداری غیرموجه از شخصیتهای حقیقی و حقوقی ِقوی تر نام برد.
بی گمان این صحنه برای همه ی ما اتفاق افتاده است که شخصی در تاکسی به مبلغ کرایه خود یا خاموش بودنِ تاکسی متر اعتراض کند و پس از پیاده شدن، راننده تاکسی،علی رغم ذی حق بودن آن شخص، با عباراتی از قبیل: "بعضیا می گن بقیه پول هم باشه بعد این از پنجاه تومن نمی گذره" به گوشه و کنایه زدن به شخص سوم می پردازد، و در اینجا قریب به اتفاقِ "مردم استبداد زده"، اگر نه هم صدا شدن، با تکان دادن سر یا خندیدن به تایید راننده برمی خیزند. یا در موارد دیگر با وجود رعایت نکردن قانون از جانب راننده ، "طرز رانندگی" دیگران را به تمسخر می گیرند.
اما در برخورد های سیاسی. اگر بازه زمانی ِحوالی ِیکی از رای گیری های مجلس یا ریاست جمهوری را به خاطر داشته باشید، ممکن است به یاد بیاورید، در این بازه های زمانی، که مردم حق شهروند بودن را، که به صورت لطفی از جانب حکومت به آنان مرحمت شده است، غافل از اینکه این حق ِدائمی آنهاست، با آغوش باز به عنوان منتی که بر سرشان گذاشته شده، می پذیرند و تمام مسائل و مشکلات قبل را به فراموشی سپرده، تمام خواسته های حکومت را اجابت می کنند. با وجود اینکه تجربه به ایشان ثابت کرده است که بعد از انتخابات، تمام شعارهای ِگوش نواز ِعمال دولت به فراموشی سپرده می شود.
و اما این مثال تاریخی که در پایین می آورم و مثال های بالا، خود گویاتر از هر توضیحی ویژگی های "مردم استبداد زده" را شفاف خواهد کرد. در مجلس اول و دوره ی پادشاهی محمدعلی میرزا، علی رغم تمام دشمنی های آشکار و پنهانی که او با مجلس و مشروطه و مشروطه خواهان می نمود، باز هم بعد از کودتای ناکامی - که به "شورش میدان توپخانه" معروف شده است - و غلبه ی نیروهای آزادی خواه بر اوباش و ملاهای طرفدار شاه، مردم بجای ادامه دادن راه تا براندازی کامل محمدعلی میرزا، با نامه ای که شاه به آزادی خواهان نوشت و در آن به هواداری از مشروطه سوگند خورد، از نیمه ی راه بازگشته و چنین می گفتند:" حال که شاه نرم شده و به طرفداری از مشروطه زبان داده است، باید از سر تقصیرات او درگذشت." در صورتی که شاه تا همان روز چندین و چند بار دیگر نیز چنین سوگندی را یاد کرده بود. یا در دوران جنگهای یازده ماهه ی تبریز، با وجود اینکه نیروهای محمدعلی شاه به هر منطقه از شهر که پا می گذاشتند، در قتل و غارتِ جان و مال مردم دریغ نمی کردند، و مجاهدین ِتحت فرمان ستارخان به حفظ جان و مال مردم برخاسته بودند، باز این جماعتِ استبداد زده در خلوت و جلوت از سردار ملی گله و شکایت می کردند و بجای حمایت از این جنبش، او و یارانش را تشویق به تسلیم شدن می کردند و حتی در مواردی برای حفظ جان خود پیش پای عمال حکومتی گوسفند قربانی می کردند.
آری این موارد و نکات بیشمار دیگری از قبیل حمایتِ مسافران ِاتوبوس از راننده ای که به اندازه ی کافی برای سوار یا پیاده شدن مسافران توقف نکرده است و با گذاشتن مسافری لای دربهای اتوبوس او را مضحکه ی دیگران کرده است، یا نگاه چپ چپ دیگران به شخصی که از حق خود دفاع می کند و در محیط های عمومی از دیگران تقاضای خاموش کردن سیگار، یا کم کردن صدای موسیقی تلفن همراهشان را دارد و نکات دیگری که از حوصله ی این متن خارج است، مرا به این سمت هدایت کرد که این گونه استبداد بسیار مخوف تر از نوع حکومتی آن است، چرا که عمال این نوع از استبداد در تمام نقاط شهر پراکنده اند و فشاری بس بیشتر از نیروهای امنیتی حکومت را بر روشنفکران، آزادی خواهان و ... وارد می آورند و مثل همیشه نه خود دست از اشتباهاتشان بر می دارند نه به دیگران اجازه ی عمل می دهند.پس به نظر من برای ایران ِامروز، مبارزه با طرز تفکر این " مردم استبداد زده" بسیار ضروری تر از مبارزه با گروه های فشار ِحکومتی می باشد.

5/16/2007

علاج ِ واقعه صد سال پس از وقوع

"حقیقت یک انسان قبل از هر چیز، در آن چیزی است که پنهان می کند"
آندره مالرو
در محفل یکی از نیکانِ روزگار نشسته بودم و از هر دری سخنی، تا به ماتقدم ِاوضاع مملکت رسیدیم و کتبِ موجوده از این دست را یک یک برمی شمردیم و پیرامون هریک می گفتیم و می شنیدیم، تا سخن از " تاریخ مشروطه ی کسروی" به میان افتاد و هر دو بر این امر صحه گزاردیم که اهل فن و تاریخ همه این کتاب را از زوایه ی صحت و سقم مطالبش،همچون سندی ماندگار در تاریخ این مرز و بوم می شناسند.
به رسم هر شب، پس از گفتگو ها و راه دراز، سیگاری گیراندم و در خود فرو رفته، به سمت خانه روان گردیدم. ملول از راه تنفسی ِآزرده و سرفه های خشک، کامهای سبکتری از لبان سیگار می ستاندم و به این می اندیشیدم که چیست آیا راز ِماندگاری این اثر ِتاریخی؟ و به دست یافته های جالبی برخوردم، که مهمترین شان را اینجا با شما در میان می گذارم.
با مرور تعداد قابل ملاحظه ای از مواردی که کسروی از آنها به عنوان سند استفاده می کند، به این نتیجه رسیدم که راز شهرت این اثر در زمان نگارش آن می باشد. در بسیاری موارد، شخصیتهای درگیر در متن حوادث تاریخ مشروطه در زمان نگارش کتاب هنوز در قید حیات می بوده اند و این یکی از برگهای برنده کسروی می باشد. حتی خود کسروی در زمان جنگهای سردار و سالار ملی در تبریز می بوده و آن را با گوشت و پوست خود درک کرده است. مثالی دیگر قتل میرزا جهانگیرخان صور اسرافیل است که با وجود نبود اسناد و مدارک،کسانی که با آن جوان وطن پرست در باغ شاه در بازداشت به سر می برده اند، کل ماجرا را برای کسروی شرح داده اند و این گونه یکی از جنایتهای محمدعلی شاه در تاریخ ثبت می شود. حال با این مقدمه و کشف اهمیت تاریخ نگاری هر دوره در زمان خود، به سراغ این پرسش می روم که :
چرا در دانشکده ها و پژوهشکده های ما بررسی تاریخ تا ابتدای مشروطه انجام می شود و دلیل آن را اینگونه عنوان می کنند که تاریخ نگاری در مورد هر واقعه ای از صد سال بعد از آن ماجرا شروع می شود!!! چرا قفسه های کتاب فروشی های ما دچار فقر شدید آثار تاریخی موثق در رابطه با سلسله پهلوی می باشد و همه ی تمکن ما در این مورد خلاصه می شود در آثاری که یا سفارشی نوشته شده اند یا در زیر فشار. یا نویسنده قصد داشته خود را از اتهام دست داشتن در حوادثی برهاند یا برعکس. چرا باید از سر لاعلاجی به گربه بگوییم خانم باجی و آثار بی سند و مدرکی چون کتابهای مسعود بهنود را جزو آثار تاریخی محسوب کنیم؟ چرا؟
آیا این نیز توهمی است از توطئه؟

5/02/2007

من، خانواده، سگ و اسلام

-اصلا فرض می کنیم که سگ نه کثیف باشه، نه بیماری داشته باشه، مفید هم باشه و حتی نجس هم نباشه. اینجا خونه ی منه، هر وقت تونستی مستقل بشی و بری تو خونه ی خودت زندگی کنی، اونوخت بگو " من این طوری و اون طوری فکر می کنم." و بجای یکی، ده تا سگ تو خونت نگه دار. اما الان که من می گم اون سگ نباید فردا صبح تو خونه باشه، بگو : سمعا و طاعتا.
و این آخرین روزی بود که " مگی" تو خونه ی ما و دقیق ترش اینکه توی اتاق من بود. سال گذشته اوایل خرداد آوردمش. یه ماهش نشده بود. دو رگه بود و یه رگش ژرمن شفرد بود. آوردمش تو اتاق خودم. خونده بودم که باید همه ی اتاقو روزنامه کنی و به مرور روزنامه ها رو کم کنی تا عادت کنه فقط روی روزنامه ... هر روز یه بغل روزنامه باطله می آوردم خونه. فروشنده گاهی دلش به حالم می سوخت و می گفت: بابا همون صفحه های کار یابی رو ببر نگاه کن، باز بیار پس بده، چرا همه شونو می خری! می خندیدم و می گفتم: نه عمو، می خوام ببینم، شعرام چاپ شده یا نه. حالا اونم کجا، تو روزنامه ی قدس و کیهان و ...( آره دیگه باید روزنامه هایی می خریدم که آبگیری شون خوب باشه تا چیزی به فرش سرایت نکه) آخه کلی روضه خونده بودم تا مامان باورش شده بود که : با این همه روزنامه، فرش نجس نمی شه.( در حالی که فسقل سگ وقتی شروع می کرد به...، باید دیگ و دیگچه می یاوردی جمع ش می کردی) هر روز شیر می خریدم و با شیشه دهنش می کردم. اون اوایل زیاد صدا نداشت و بابام، که هر از گاهی سری از ما می زنه، متوجه ش نشد. خیلی با هم حال می کردیم. نصفه شبا، می یومد و دستاشو می زد لبه ی تخت بلند می شد و دم تکون می داد، هنوز اونقد قد نکشیده بود که بیاد بالا، رو این حساب دست و پام و لیس می زد که یعنی بیارم بالا. بالا هم که می یومد آروم نداش که ، اینقد لیست می زد تا حالت بهم بخوره. البته دکتر دیده بودش و گفته بود این بازیگوشیش داد میزنه که سالمه ، سه ماهگی بیا واکسن بزن ، خاطرتم جمع باشه.
ولی امان از توی خونه و دوربری ها. آقاجون می گف: می دونی سگ اگه به آب کُر زبون بزنه ، کل آب نجس می شه. ( حالا در نظر داشته باشین که خودش یعنی بابام تو خونشون گربه نگه می داشتن) می گفتم: آخه آب اگه کُر باشه که نجس نمی شه. مامان می گفت: همسایه پایینی فهمیده ما سگ داریم، دراومده که حاج خانم از شما بعیده، سگ تو هر خونه ای که باشه برکت از هفت تا خونه اینور اونورش میره. من هم که تازه سعی میکردم عصبانی نشم می گفتم: آخه پتیاره سگِ تو خونه ی ما به برکتِ خونه ی شما چی کار داره. بابام می گفت : تو برو ببین اگه یه نفر دیگه تو این محله سگ داشت، تو هم نگه دار. می گف: من از سر کوچه که می یام صدای پارسشو می شنوم. می گفتم: مسلمون این طفلی هنوز زوزه هم نمی تونه بکشه، پارسش کجا بوده، تا اینکه معلوم شد صدای پارس از چن تا خونه اونور تره. برادر زاده ام همون روزا مریض شد و گفتن به مگی دست زده. گفتم آخه اگه این مریض بود که من تا حالا باید می مردم. خواهرم که مثلا درس خونده بود و با عقلش جور در نمی یومد که چرا سگ نجسه، می گف: چون حیونه باوفاییه، اسلام خواسته آدما به سمتش جلب نشن و بجای سگ با آدمای دیگه معاشرت کنن!( اینم از روشنفکراشون). بهش می گفتم: خواهر من، من می گم توی کتاب تاریخ ایران خوندم که سگ اصلا تو اسلام به این شدت نجس نبوده و بعد از اینکه اعراب ایران رو می گیرن، برای تحقیر زردشتی ها خیلی کارها می کردن، مثل تف کردن توی آتیش و ... ،و این همه قوانین سخت برای سگ هم از همون کارها بوده، چون سگ جزو محبوب ترین حیوانات در دین زردشتیه. ولی کو گوش شنوا. آخر هم زن داداشم بابامو پر کرده بود که: اصلا فلانی اینو آورده تا وقتی بزرگ شد بتونه بهش فرمون بده که فلانی رو بگیر و از این حرفا.آره. درحالی که مگی، بی خیال از ظلم روا داشته شده در حق خودش و همنوعاش، داشت بزرگ و بزرگ تر می شد، تلاش من برای کم کردن بار خرافات از ذهن این مردم خرافه پرست به هیچ جا نرسید تا اینکه مجبور شدم به دستور پدر یا مگی رو بیرون کنم یا خودم هم باهش برم بیرون. و اینطوری بود که با این صحنه ای (عکس بالا)که هنوزم دلم رو به درد میاره با مگی وداع کردم.

4/30/2007

افتخاراتِ ویترینی ِما ایرانیان

ایتالیا و آلمان دو کشوری هستند که نامهایشان با سیر تحول اندیشه در اروپا پیوندی ناگسستنی دارد. برای مثال بزرگترین حادثه در تاریخ اندیشه ی اروپا – و حتی جهان – رنسانس می باشد که ناخودآگاه هنرمندانی مانند داوینچی و یا متفکرانی مانند ماکیاوللی را فرا یاد می آورند. علاوه بر آن هنر و فلسفه ی ایتالیای قبل از میلاد نیز الهام بخش بسیاری از فلاسفه و هنرمندان دوره رنسانس می باشد. اما در مراحل بعدی سیر اندیشه در اروپا به عصر روشنگری می رسیم که اگرچه متفکرین فرانسوی _ از جمله ولتر، روسو و... – نقش مهمی در این مرحله از تاریخ ایفا کرده اند، اما بزرگرترین منتقدین این دوره از دل جنبش رمانتیسم و آلمان کنونی سر برآوردند. بنابراین آلمان نیز بار سنگینی را در تحول سرنوشت بشری بر دوش داشته است. هنرمندانی مانند بتهوون یا متفکرینی مانند کانت، هگل و ... برای همه ی ما شناخته شده می باشند. و از آنجا که اکنون مدرنیسم، جنبشی است که همه دنیا را تحت تاثیر خود قرار داده است، بنابراین، به بیراهه نرفته ایم اگر آثار این هنرمندان و متفکرین را – جدای از ملیت شان - جزو میراث بشری خود بحساب آوریم. ( همانگونه که سمفونی شماره نه بتهوون به عنوان سمبول موسیقی بشری به کرات دیگر فرستاده شد. )اکنون می توان دلیل استقبال مردم دنیا از آثار هنری و فراورده های فکری و فلسفی این کشورها – که آمیخته به حس احترام و افتخار نسبت به آنان می باشد – را بیشتر و بهتر درک کرد. و حتی شاید بتوان این عمل را معیاری برای پی بردن به ارتقای سطح فرهنگی و فکری یک جامعه محسوب کرد.
با این مقدمه به کشور خود بازمی گردیم، به خانه ها سری می زنیم و در مقابل تنها جذابیتهای ایتالیا و آلمان، در مقابل چهارچوبی شیشه ای می ایستیم، که این روزها با وقاحت تمام به نام " ویترین" معروف شده است.
گلدان ِطرح ِلاروس ِایتالیا
سرویس چای خوری، طرح ِسوئینگ و ناخمن ِآلمان
کریستالهای طرح ِچک
و باز مثل همیشه سر در جیب مراقبت فرو می بریم و می اندیشیم که ، بر سر ما چه آمده است که به داشتن چنین چیزهایی در خانه ی خود افتخار می کنیم. چیست آنچه "سرویس خیار خوری" را نزد ما از یک تابلوی نقاشی عزیرتر می کند. چرا قیمت کتاب برای ما کمرشکن است، اما هزینه های گزافی را با طیب خاطر صرفِ جمع آوری این مزخرفات می کنیم؟!!!

4/25/2007

عیار خلوص ِ ایرانیت

ساعت از ده گذشته بود. کلینیک مث همیشه تو این ساعتا شلوغ بود. آخه بیشتر ِخانومایی که قصد دارن قبل از مراسم، عشوه ای هم فروخته باشن و به قول ما " قیمتو بالا ببرن" تو همین ساعتا – که همسراشون، خسته و له و لَوَرده از سر کار می رسن – تصمیم می گیرن سری به ما بزنن. بعضیاشونو حتی رو دست میارن و کلینیکو بخاطرشون به هم می ریزن، ولی نیم ساعت دیگه می بینی با نیش ِباز دارن می رن، مطمئن از این که طرف هنوز دوسشون داره. البته در کل، بیمارهای ما هفتاد درصدشون خانومن. جالبه که از کل بیمارهای خانوم هم، هفتاد درصد کارشون به سرم می کشه. در حالیکه برای بیشتر از بیس درصد آقایون سرم تجویز نمی شه. تجربه نشون داده،خانوما وقتی سی درصد مریضن، صددرصد میان دکتر ولی پنجا درصدِ آقایونی که صددرصد مریضن، به دکتر مراجعه می کنن. تازه تابلوی افتخارات کلینیکی خانوما، جدیدا یه گل سرسبد داره که اونم، غش کردن و از هوش رفتن و تنگی نفس و علائم تشنجه وقتی که یکی از نزدیکان ریق رحمتو یه نفس ... نکته ی اصلی تو این موردا هم اینه که وقتی مراجعه می کنن، بی برو برگرد باید نوار قلبشون گرفته بشه و سرم هم که... اصلا به خاطر همون اومدن. وقتی هم که دارن می رن سرم وصل کنن، یه لیست از دوستا و آشنا ها رو اسم می برن که همراهی بدبختشون به همه زنگ بزنه و بگه اینا رفتن زیر ِ سرم (!) ولی به محض اینکه حالشون بهتر شد، بی معطلی به مجلس ختم برمی گردن تا دوباره غش کنن.
اون شبم، کما فی السابق، من به صندلی ریاستم – که بقیه از سر حسودیشون بهش می گن " پذیرش" – تکیه زده بودم و همراه با ترنم ِصدایِ انکرالاصواتِ بچه ای که دستش سوخته بود و پرستار ( امیدوارم در حال چیزی خوردن نباشین ) داشت پوستش رو غلفتی می کند – هرچند جیغاش بیشتر شبیهِ این بود که دارن یه چیزیشو می کشن – و البته صدای همیشه نوازش دهنده ی اصحاب رسانه که به رسم هر شب داشتن در مورد ورزش حرفای صدتا یه غاز می زدن – من فکر می کنم، به اندازه ای که از اول تاریخ تا حالا توی مسابقات جهانی و المپیک و غیره مدال تقسیم شده، ما توی همین چن سال برای رفع مشکلات ورزش، میز ِ گرد و دراز و غیره تشکیل دادیم. - ...؟
اینقد حاشیه رفتم که خودمم موضوع یادم رفت. خلاصه توی این شرایط داشتم تمام تلاشمو می کردم تا این اِسمای یونانی و رومی رو از قبیل ِ تیتوس لیویوس، اورتی اوریچه لاری و ... رو درس هجی کنم. – اصلا من با اسمای اینا مشکل دارم. رومانای روسی رو هم که می خوام بخونم پشتم می لرزه از اینکه باز باید ... آخه مشکل یکی هم نیس که ، این نویسنده های روسی هم مثل خانومای ایرانی،که تو آشپزی دستشون به کم نمی ره، تو نوشتن دستشون به صد، صدوپنجا صفه نمی گیره. اصلا بره همین گوگولو رو سرشون حلوا حلوا می کردن، که می تونسته داستان کوتاه بنویسه دیگه –
علی ای حال، تو همین حال و هوا بودم که احساس کردم دیگه هیچکدوم از مریضا منو نیگا نمی کنن. آخه نمی دونم این چه مرضیه که مریضای ما دارن. همه ی اونایی که منتظر ِدکتر و تزریق و دندانپزشکی و ... نشستن، بالاجماع در تمام مدت منو نگاه می کنن. هرچی من صدای این تلویزیون لعنتی رو تحمل می کنم که شاید برای چند لحظه نظر اونا رو به خودش جلب کنه، ولی ظاهرا حتی قیافه ی کژ و کوژ ِ صامت و بی تحرک من هم از برنامه های این رسانه ی ملی، برای مریضا جذابتره. امان از اون وقتی که تلفن من زنگ بزنه، همچی نیگا می کنن و با چشاشون به حرفام گوش می دن که مطمئنم اگه چیزی از حرفامو نفهمن، حتما می پرسن. آره، سر ِاین قضیه بود که وقتی خودم رو زیر نگاهاشون حس نکردم، یقین کردم که یه چیز ِ آنیوژوال اتفاق افتاده و برای اینکه از قافله ی فضولا عقب نمونم، سرمو بلن کردم و دنبال نیگای مریضا رو گرفتم و فکر می کنین چی دیدم؟ یه خانوم که در آنچه او را به تمامی وصف می تواند کرد، همین بس که هرچه خوبان همه دارند، اون دوبرابرشو داشت. البته ایرانی نبود و ملیتشم – همونطور که شما هم از همون دور تا حالا فهمیدین – آلمانی بود. لامصب این نژاد ژرمن، آدماشم مثه سگاشون از صد فرسخی داد می زنه که کجایین. خانوم بیچاره چنان زیر ِفشار ِنیگاه مریضا، آرومو با ترس قدم برمی داشت، انگار داره توی آب راه میره. البته اینو فقط من که همیشه دارم اون همه چشمای وق زده به خودم رو تحمل می کنم و حتی نمی تونم در طول یه شیفت یه بار با فراغ ِبال دست تو بینیم کنم، حس می کردم.
البته در کنار این احساس ِهمدردیی که با خانم آلمانی داشتم، با سرعت نور هم محتویاتِ ذهنمو زیرو رو می کردم تا یه چیزی پیدا کنم و بتونم باهاش حرف بزنم. هرچند مطمئن بودم، به آلمانی فقط می تونم به این خانوم بگم" ایشله به دیش" یعنی دوست دارم، که علی رغم میل باطنیم، می دونستم اینجا به کارم نمیاد.
در این اثنی،خانوم ِ بیچاره مثه گوسفندی که بین یه مُش گرگ افتاده باشه، با ترسی که از چهره اش خونده می شد و قلبی که احتمالا مثه قلبِ جوجه یِ تویِ منقار ِکلاغ می زد، تونس خودشو به حوزه ی استحفاظی من برسونه و اینجا بود که من هم به اتفاق همه ی ملتِ علافِ توی کلینیک( اینکه می گم علاف به این خاطره که این جایی که من کار می کنم، آدما از سر ِبیکاری و برای تفریح میان دکتر، چار نفر آدم می یان که یکی آمپول بزنه و بعدشم نیم ساعت تابلوهای در و دیوارو می خونن تا طرف کونشو بماله، خب شما بگین،اینا علاف نیستن؟) انگشت به ماتحت موندم ( باور کنید می خواستم بگم: انگشت حیرت به دندان گزیدم، ولی عادت کردم تا می گم انگشت بعدش اون میاد.) وقتی دیدم خانم ِآلمانی داره - اگه نه مثه بلبل، دست کم مثه فنچ – فارسی حرف می زنه.
آهی از سر ِآسودگی کشیدم - که دیگر مجبور نیستم دانش ِخودمو از زبونای خارجی محک بزنم، چون مطمئن بودم که به نتیجه ی مایوس کننده ای می رسید – و بعد از انجام ِدادنِ امور مزخرف ثبت اسم ِبیمار توی لیست و ... ، دوباره به اریکه ی سلطنتِ بی غم و غصه ی خودم تکیه زدم و در حالی که بخش غیر ارادی مغزم داشت لاطائلاتِ پست مدرنِ آقای نامجو – از قبیل: ببین دیاسپام ده خورانده اند خلق را ... چگونه می دهیم پولِ نفت و آب و برق را... - رو بره خودش با سوت می زد، در همون جای تنگی که از لحاظِ فکری به افکار ِارادیِ من اختصاص داده شده، شروع کردم به تفلسف کردن راجع به موضوعی که همون جا به ذهنم رسیده بود و با "آشوب یادها" واردِ مرحله ی تازه ای شده بود.
جلسه های اولِ کلاس ِفرانسه رو بخاطر آوردم که استاد با گندترین متدِ آموزشی ممکن داشت تدریس می کرد و یک سوال تکراری رو از همه ی بچه ها می پرسید و یه جواب تکراری رو از همه پس می گرفت، به این منظور که گوش ما با فرانسه آشنا بشه و اینک آن سوال و جواب:
Quelle est votre nationalité?
Je suis Iranien / Iranienne
با خودم گفتم، از اون جایی که این خانم الان داره فارسی حرف میزنه ولی ایرانی محسوب نمی شه، پس صرفِ تکلم به زبون فارسی نمی تونه دلیل ِایرانی بودن باشه. بعد به خودم گفتم، پس معیار ایرانی بودن چیه؟ و از اون جایی که بخش غیر ارادی مغز ِمن هرچی بگی زود به خودش می گیره، بدون هیچ تاملی جواب داد: خب تو ایران بدنیا اومدن. ولی من هم سریع گذاشتم کفِ دستش که پس چرا خیلی ها تو ایران بدنیا نیومدن ولی ایرانیین و برعکس. با این کارم روی بخش غیر ارادی رو کم کردم، ولی از میدون در نرفت و ایندفه اون پرسید که پس معیار چیه؟
شروع کردم به بهانه ی فکر کردن به خانومه نیگا کردن که، الان بین من و اون چه فرقی هست که اونو آلمانی و منو ایرانی کرده و نمی دونم چرا همینطوری این به ذهنم رسید که، خب مجلس ِ ملی این خانومو قریب به صد سال پیش به توپ نبستن. این خانوم وقتی مقبره کوروشو می بینه، فقط یه اثر تاریخی رو تماشا می کنه و غمی که رو دلِ من موقع دیدن این منظره سنگینی می کنه حس نمی کنه. و بعد از اونا این به ذهنم رسید که، مغولها دور ِ هموطنای اون خانوم با آجر خط نکشیدن تا برن شمشیرشونو بیارن و اونا رو بکشن. تازه این خانوم حتما نمی دونه وقتی من بهش گفتم : قابلی نداره، دروغ گفتم. به علاوه اینم نمی دونه که تا اینجاس، از لحاظ شرعی نصف ما مردا ارزش داره. و حالا مگه این اختلافاتی که من و این خانوم داشتیم، تموم می شد؟
با خودم گفتم، حالا با این معیار، چه خوب بود اگه از همه ی اونایی که ادعای ایرانی بودن می کنن یه آزمون جامع می گرفتن، تا درصدِ خلوص ایرانی بودنشون فاش بشه.
بخش غیر ارادی این دفه بجای جواب داش داد می زد که :ببین دیاسپام ده خورانده اند خلق را ...
 

© New Blogger Templates | Webtalks